|
بیزه ... نگاره ای در قاب کوه این وبلاگ به معرفي روستايم بيزه مي پردازد و آیینه ای است از سرزمین(فلفل) آتش زنه های سرخ
| ||
|
من از سلام صبح کوهگر(۱) نوشته ام و از دهان باد بچه رود(۲) علیک سرو نوشته ام من از نسیم روی مزرعه و فصل خرمن و درو برای خواب پنجره نوازشی زجنس پر نوشته ام من از وضو من از نماز من از صلاه ظهر باز ز دست پینه بسته ای و مسح پا و خاک و کاه من از پدر نوشته ام من از تمام آنچه گفته اند چکامه های سرزمین مادریست به غربت از شب سفر به چشم تر نوشته ام تمام رنج ماست این واین تمام گنج را برای کودکانمان هویتی من از خودم هویتی من از شما هویتی برای نسل دربدر نوشته ام
.
توضیح(۱):نام کوهی در شمال بیزه توضیح (۲): نام مکانی زمین کشاورزی
[ ] [ ] [ ]
کاریز تعصب سرزمینی، شوق به مبارزه ، میل به ماندن است و دل به سکنی سپردن .، در مظهر کاریز چنار می نشانند و سایه می کارند و این یعنی ریشه دواندن به هزار توی دیرینگی. خجسته پیوند ریشه و خاک . حکایت دلدادگی و روایت هفت قرن رنج اجدادی که کاریز رگ و ریشه می آورد و رگ و ریشه ،اصل و نسب. کاریز نبوغ اندیشه است و رویش فکر،خیال کاووش و جستجوی حیات در سینه برهوتی که زیستن را بایستی از سنگدوشیدو چگونگی اش را از تلاش. میراث گذشتگان و یادگار ماندگاریست از روزگاران کهن.،داغی مانده بر پیشانی تجدد. رشته ای چشمه گرفته از دل زمین ،از مصفایی خاک ،جریانی از حیات و روحی دمیده شده بر تراب. کاریز ،ترسیمی از ابتکار و هنر، خلق شاهکاری بی بدیل ، اصلا ترسیم نبض زمین در علق خاک.،ترسیمی نه بر لوح و نه بر بوم .، که بر پیکره سنگ ، در دل سنگ . و اما کاریز ... قربانی تجدد ... . میراث از یاد رفته و اعجاز فراموش شده نیاکان من.
[ ] [ ] [ ]
باران که نرمه میزند چنین می شود. اصلا طبیعتش اینگونه است . کم کم نفوذ میکند. نم نم می خیساند و آرام آرام رخنه میکند. در رگ وپی بام. پرچین. دیوار. پی دیوار. وناگاه.... تزلزل باوری. ازهم گسیختن اعتقادی.فرو ریختن تعصبی و آواری از درهم شکسته های یک ایمان . باران که نرمه میزند چنین می شود.
[ ] [ ] [ ]
خدا ، انسان و عشق (پدر) اين است "امانتي " كه بر دوش آدم ، سنگيني مي كند واين است آن " پيماني " كه در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم ، و " خلافت " او را در كوير زمين تعهد كرديم . براي همين " هبوط " كرديم ، و اين چنين است كه به سوي او باز مي گرديم . من نیز مسافرم!!! پدر / من نیز نمازم را شکسته میخوانم.
[ ] [ ] [ ]
ازتهران که به سمت مشهد مسافری ،حد فاصل میان کاهک (آغاز خراسان رضوی) تا سبزوار یا همان بیهق قدیم ، در ۷۵ کیلومتری بیهق، در قریه داورزن انشعابی از کویر جدا می شود . ، از مسیر ابریشم به سمت شمال، سوی رشته کوه بلندی با نام کوهگر ،که جداافتاده ایست از البرز عظیم. معبری راه کج کرده از دشت بیابانی به سمت ارتفاعات .، تا آنجا که دیگر زمین از زمین جدا می شود و پا در پله آسمان می گذارد .، و کمی آنسویتر در امتداد همین سلسله جبال گشتاسب زرتشت قدم در آتشکده آذربرزین . درست همانجایی که اگر کوه را دونیم کنند در نیم اول آن یا پایه که در اصطلاح جغرافیا آنرا کوهپایه می نامند .، دهکده ای واقع شده است با نام بیزه ،و مردمانی بینهایت سخت کوش در مفهوم واقعی.
بیزه در در لغت بمعنای غربال کردن از ریشه بیختن است .، و بنوعی می توان این نام را گرفته شده از شغل و حرفه اهالی دانست .
اهالی اکثر قریب به اتفاق به کار کشت و زرع مشغولند تا این اواخر که به مدد برخی وقایع خواسته و ناخواسته و ورود کشت فلفل در کشاورزی کنار سایر محصولات، دست واسطه ها و دلال های مرده خور از گریبان کشاورز بین دو مهم زراعت تا فروش محصول کوتــــاه گشته، و خود حرفه ای شدبرای آن دسته که در آبادی ماندگارشده اند ولی کار روی زمین را گونه ای بیگاری می دانند.
فلـــــفل، کشت عمده این آبادی است. ،محصول تند و تیز با خـــواص گرمایـــی و سوزندگی که نه تنها مکمل بعضی غذاها بلکه چاشنی آتش زنه چشم ها در برخی قضایا نیز میباشد ،و شاید این دومی آنرا در ردیف حاصله های استراتژیک قرار داده است که صادر هم میگردد و مصرفی وفور دارد. و باز هم بیزه، مهمترین صادر کننده تا حدودی بی واسطه و مستقیم آن است .
گذشته از اینکه فلـــــــفل چگونه اول بار وارد کشاورزی این آبادی شد مهم اینجاست که چرا این محصول بین اینهمه محل با شرایط کشت ،در این ســـرزمین پا گرفت و عمده زراعت شد؟، و شاید جواب چرایی حذف واسطه ها نیز در همین نهفته باشد ،و گرنه حذف واسطــــــــه ها مگر به این آسانی شدنی است. ، و رنج کـــــشاورز بیزه درکاشت و داشت و برداشت و فرآوری برای صدور آن تمام شدنی . .........بگذریم.
تامین آب کشاورزی در این آبادی بسته به دو منبع چشــمه و کـــاریز است. ،که اولی را به حکم (فلان قانون نا نوشته)از او گرفته اند اینچنین(۱) ودومی را باسیاست مکانیزه شدن و برداشت های بی رویه از سفره ها آنچنان.
و سـهم کشاورز در این میان تنها دلخوشی انتظار،نه به وعده های بهبود .،کــه شاید به دوباره آزیتایی که از موعود درآید و بشکرانه در آتش جشن خرمن بر باد رفته شان دردمد و چراغ مهـــــــرگان روشن سازد که چند سالیست چشمه ها در پس نامردمیها که بر اهلش روا داشته اند از خروش افتاده اند.، و سر در کاریز خشک برکت کرده و از نــــای ترک خورده مزرعه فریاد وفــور و نعمت در دهد که چند گاهیست در غرش موتورهای چاه عمیق قناتها دیگر از رمق افتاده اند، و در هیاهوی بازار شهر، کاریزها از رونق .
و دیری نخواهد بود کــه برکت از سفره ها تا ته همان چاه ها و از آنجا تا انتهای... هجرت خواهد کرد.
..........و این داستان ماست. داستان یک آبادی.!!! ----------------------------------------------------------------------------- توضیح (۱) مراجعه به مطلب آب یا آبادی همین وبلاگ ادامه مطلب [ ] [ ] [ ]
کوه رستاخیز زمین، هراس طبیعت،حس هولــــــی ناشناخته، خوف، همانـــــی که در تنهایــی به سراغت می آید .، شـورش ذهن، دلهره میعاد و لحظه های پر از پرشدن و تهی شدن. کوه نه زمین است و نه آسمان.، ملکوت زمین است در آسمان. در کوه زمین ابری مــی شود و آسمان می بارد و این زمان است که خیس خواهـــــد شد. فاصله بین قنوت و استجابت ،که کوه خود قنوت است و باران، ندبه اجابت. شب کوه باهراس می آید.، خوفی بی دلیل.، نه که نداشته باشد تو نمی یابی.، ترســــی مرموز از لغزیدن ناگهانی سنگی ، غلتیدن بوته خشکی یا جنبیدن شاخــــه ای در باد و وزش که با خود همهمه گنگ هفت قرن گذشتگان مرا دارد. پریدن از خوابـــی نیمه شب با فریاد یا کابوســـــی وحشتناک،دلهره. ناگهان فرو مـــی ریزی . ،از داخل کســـی یا چیزی تورا تهی می کند ، گنجشکی در پنجال باز .،درامی هولناک. نفس در دم و بازدم می شکند ،مشتی ریگ که به اجبار بخواهند فرو دهی،تیغی کاه در گلو یا بغض یک کودک پیش از گریستن. واین هــــمه همان نشانه است از یک قسم .،سوگند خدا وتو حقارت یکی در پیشگاه هزار و کـــوه وعده گاه. موعود رب و مربوب. خلوت خدا و محمد (ص) و بــــــــار جبراءیل.،که نگاه کردن از کوه وسیعتر است و نگـــریستن دقیق تر و تـــــو بر بلـــــندایی و آنچه هست پـــای منبر در مکتب درس اشراق اندیشه ســـــید محمدبن حســـن بیزه ای سبزواری عـــــــــــــــــــــــــــــــــالم معلوم. [ ] [ ] [ ]
هر روز بر سینه کش کوه،نجیب تکیه داده است با نگاهی کنجکاو که از فراخنای زمــــان تا عمق ابدیــــت جریان می یابد.، تا پایان یک پیدا یا نه دقیقتر آغاز ناپیــــدا.پای مشق عشق خلف صالحش،آبروی این بوم. چشـــم در چشـــــم کویر روبه خورشیــــــد که هر صبح از شانه چپش بر مـــــی آید و پس از عبور مســـــــافت یک روز بر شـــــــانه راســتش فرو مـــــی نشیند . در آن مطلع طلوع اشــــــراق است و مغرب کمال آن مشق ،و سرانجام شرحی که بر شرایع حلی نوشت آن عالم جلیل ـ سیدمحمد بن حسن ـ . واینجا زادبوم من بیزه است. [ ] [ ] [ ]
راستی بیزه کجاست ؟ کاربری می پرسید من جوابش دادم پس یک دشت کویر پای یک سرو سهی بیزه چسبیده به کوه همچنان می پرسید در جوابش گفتم بیزه یعنی خوشه بیزه یعنی خرمن بیزه یعنی حرکت بیزه یعنی برکت بیزه سنگ آویز(۱) است. بیزه یعنی که بکوش بیزه یعنی که ببال بیزه در رشد و نمو بیزه ضربآهنگ است پس یک دشت کویر پای یک سرو بلند دو قدم مانده به ابر بیزه یک آبادی بیزه یک فرهنگ است. ........................................................................... توضیحات:سنگ آویز نوعی آلت است برای بیختن و در قدیم از آن برای جدا کردن غله از کاه و علف استفاده می شده است./غربال
[ ] [ ] [ ]
بیزه در پوشش ابری پیچید آسمان غرش کرد باد هم پی تکبیر رفت بسر شاخ چنار بوته و دشت و دمن سوره باران میخواند کشتزار لب آب آب تمنا میکرد لیکن در الفبای کتاب قانون من نمیدانم که چرا آب فقط یک بخش است؟ سنگ های کف رود آنرا دست به دست میبردند. (۱) ........................................................................... توضیح (۱): ازکوههای شمال بیزه وچشمه سارهای آن ونیز آب شدن برف ونزول باران رودخانه ای بوجود آمده که چندین کیلومتر پایین تر در دشت کویر مسئله مرافعه ای شده است بین بیزه و قریه داورزن وبرای حل آن قانون بنا به دلایلی................................................ . [ ] [ ] [ ]
امروز دوشنبه، سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهرههای بیهوده تر، شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه، جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست نشانهای از تحمیل مدرنیسم قرن بیستم، بر گروهی (که به قرن بوق تعلق دارند). گرچه هنوز از حال تا مرز، احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور،عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم. وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است، چه خواهد بود!؟ جز اینکه همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بیدریغی، تماماً واگذار کنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتابهایم و نوشتههایم و آنچه دارم و ندارم، بپردازد که چون خود میداند، صورت ریزش ضرورتی ندارد. همه امیدم به احسان است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آنها و اُمل بودن من است. به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است. که دو راه بیشتر در پیش ندارد و به تعبیر درست دو بیراهه: یکی، همچون کلاغ شوم در خانه ماندن و به قارقار کردنهای زشت و نفرت بار احمقانه زیستن، که یعنی زن نجیب متدین؛ و یا تمام ارزشهای متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن، و عروسکی برای بازی ابلهها و یا کالایی برای بازار کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایهداری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدّد. و این هر دو یکی است، گرچه دو وجهه متناقض هم. اما وقتی کسی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چغوک. یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح. مستراح شرقی گردد، یا مستراح فرنگی. و آن گاه در برابر این تنها دو بیراههائی که پیش پای دختران است، سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد میتواند معجزهآسا و زمانه شکن باشد، و کودکی تنها در این تند موج این سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو میرود تا کجا میتواند برخلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟ گرچه امیدوار هستم که گاه در روحهای خارق العاده چنین اعجازی سر زده است. پروین اعتصامی از همین دبیرستانهای دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از همین دانشگاهها، و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفتهها، و مصدق از میان همین دولهها و سلطنههای «صلصال کالفخارمن حمامستون»، و اینشتین از همین نژاد پلید، و شوایتزر از همین اروپای قسی آدمخوار، و لومومبا از همین نژاد برده، و مهراوه پاک از همین نجسهای هند و پدرم از همین مدرسههای آخوند ریز و به هرحال آدم از لجن و ابراهیم از آزر بُت تراش و … محمد از خاندان بتخانه دار، به دل من امید میدهند که حسابهای علمی مغز مرا نادیده انگارد و به سرنوشت کودکانم، در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بتخانه میپرورد، امیدوار باشم. دوست میداشتم که احسان، متفکر، معنوی، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آید. خیلی می ترسم از پوکی و پوچی موج نویها و ارزان فروشی و حرص و نوکر مابی این خواجه، تا شأن نسل جوان معاصر و عقدهها و حسدها و باد و بروتهای بیخودی این روشنفکران سیاسی، که تا نیمههای شب منزل رفقا یا پشت میز آبجوفروشیها، از کسانی که به هرحال کاری میکنند بد میگویند، و آنها را با فیدل کاسترو ومائو تسه تونگ و چهگوارا میسنجند و طبیعتاً محکوم میکنند، و پس از هفت هشت ساعت درگوشیهای انقلابی و کارتند و عقده گشاییهای سیاسی، با دلی پر از رضایت از خوب تحلیل کردن قضایای اجتماعی که قرن حاضر با آن درگیر است، و طرح درست مسائل، آن چنان که به عقل هیچ کس دیگر نمیرسد، به منزل برمیگردند و با حالتی شبیه به چهگوارا و در قالبی شبیه لنین زیر کرسی میخوابند. و نیز میترسم از این فضلای افواه الرجالی شود: از روی مجلات ماهیانه، اگزیستانسیالیست و مارکسیست و غیره شود و از روی اخبار خارجی رادیو و روزنامه، مفسر سیاسی و از روی فیلمهای دوبله شده به فارسی، امروزی و اروپایی، و از روی مقالات و عکسهای خبری مجلات هفتگی ونیز دیدن توریستهای فرنگی که از خیابان شهر میگذرند، نیهیلیست، و هیپی و آنارشیست، و یا نشخوار حرفهای بیست سال پیش حوزههای کارگری حزب توده، مارتیالیست و سوسیالیست چپ، و از روی کتابهای طرح نو «اسلام و ازدواج»، «اسلام و اجتماع»، «اسلام و جماع»،اسلام و فلان بهمان … اسلام شناس و از روی مرده ریگ انجمن پرورش افکار دوران بیست ساله، روشنفکر مخالف خرافات و از روی کتاب چه میدانم، در باب کشورهای در حال عقب رفتن، متخصص کشورهای در حال رشد. و از روی ترجمههای غلط و بیمعنی از شعر و ادب و موزیک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر وراج چرند باف لفاظ ضد بشر هذیان گوی مریض هروئین گرای خنک، که یعنی، “ناقد” و شاعر نوپرداز… و خلاصه، من به او«چه شدن» را تحمیل نمیکنم. او آزاد است. او خود باید خود را انتخاب کند. من یک اگزیستانسیالیست هستم، البته اگزیستانسیالیسم ویژه خودم، نه تکرار و تقلید و ترجمه که از این سه «ت» منفور همیشه بیزارم. به همان اندازه که از آن دوتای دیگر، تقی زاده و تاریخ. از نصیحت نیز هم؛ از هیچ کس هیچ وقت نپذیرفتهام و به هیچ کس، هیچ وقت نصیحت نکردهام. هر رشتهای را بخواهد میتواند انتخاب کند اما در انتخاب آن، ارزش فکری و معنوی باید ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خریدنش. من می دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ اگر آرایش میخواندم یا بانکداری و یا گاوداری و حتی جامعه شناسی به دردبخور (آنچنان که جامعه شناسان نوظهور ما برآنند که فلان ده یا موسسه یا پروژه را «اتود» میکنند و تصادفاً به همان نتایج علمی میرسند که صاحبکار سفارش داده)، امروز وصیتنامهام به جای یک انشاء ادبی، شده بود صورتی مبسوط، از سهام و املاک و منازل و مغازهها و شرکتها و دم و دستگاهها که تکلیفش را باید معلوم میکردم و مثل حال، به جای اقلام، الفاظ ردیف نمیکردم اما بیرون از همه حرفهای دیگر، اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم، مگر لذت اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیباییهای احساس و فهم، و مگر ارزش برخی کلمهها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله محضری کمتر است!؟ چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت میبرند و چه گاو انسانهایی که فقط از آخور آباد و زیر سایه درخت چاق میشوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه میخواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه و شرابم هنر و دیگر بس! اما من از آغاز متاهل بودم. ناچار باید برای خانوادهام کار میکردم و برای زندگی آنها زندگی میکردم. ناچار جامعه شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان، که به استطاعت اندکم شاید برای مردمم کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بیکسم، کوزه آبی آورده باشم. او آزاد است که یا خود را انتخاب کند و یا مردم را، اما هرگز نه چیز دیگری را، که جز این دو، هیچ چیز در جهان به انتخاب کردن نمیارزد، پلید است، پلید فرزندم! تو میتوانی «هرگونه بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب، سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خدا است و انسان، و دیگر هیچ کس، هیچ چیز. انسان بودن یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد (به خود و جهان) و میآفریند (خود را و جهان را) و تعصب میورزد و میپرستد و انتظار میکشد و همیشه جویای مطلق است. جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیتهای روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه میزند. اگر این صفات را جز ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که میبینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری همه دارد پایمال میشود. انسان در زیر بار سنگین موفقیتهایش دارد مسخ میشود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل میکند. تو هرچه میخواهی باشی باش، اما… آدم باش. اگر پیاده هم شده است سفر کن. در ماندن میپوسی هجرت کلمه بزرگی در تاریخ «شدن» انسانها و تمدنها است. اروپا را ببین. اما وقتی که ایران را دیده باشی، و گرنه کور رفتهای، کر باز گشتهای. آفریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است در اروپا مثل غالب شرقیها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفتههای ماست. از آن اکثریتی که وقتی از این زندان به بیرون میگشایند و پا به درون اروپا میگذارند، سر از فاظلاب شهر بیرون میآورند، حرفی نمیزنم که حیف از حرف زدن است! اینها غالباً پیرزنان و پیرمردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با متن راستین اروپا عوضی گرفتهاند. چقدر آدمهایی را دیدهام که بیست سال در فرانسه زندگی کردهاند و با یک فرانسوی آشنا نشدهاند. فلان آمریکایی که به تهران میآید و از طرف مموشهای شمال شهر و خانوادههای قرتی لوس اشرافی کثیف عنتر فرنگی احاطه میشود، تا چه حد جوّ خانواده ایرانی و روح جاده شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده است؟ اگر به اروپا رفتی، اولین کارت این باشد که در جائی اتاق بگیری که به خارجیها اتاق اجاره نمیدهند. در محلهایکه خارجیها سکونت ندارند. از این حاشیه مصنوعی بیمغز آلوده دور باش. با همه چیز در آمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن، نه سخت است و نه با ارزش. «کن مع الناس و لا تکن مع الناس» واقعاً سخن پیغمبرانه است. «واقعیت، خوبی و زیبایی» در این دنیا جز این سه هیچ چیز دیگر به جستجو نمی ارزد، نخستین با اندیشیدن، علم. دومین با اخلاق، مذهب. و سومین با هنر، عشق، می تواند تو را از این هر سه محروم کند. یک احساساتی لوس سطحی هذیان گوی خنک. چیزی شبیه جواد فاضل، یا متین ترش نظام وفا، یا لطیف ترش لامارتینیا احمق ترش دشتی و کثیف ترش بلیتیس! ونیز میتواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجرهای بگشاید و شاید هم … دری و من نخستینش را تجربه کردهام و این است که آنرا دوست داشتن نام کردهام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی بخشد وهم، همچون اخلاق روح را به خوب بودن می کشاند و خوب شدن وهم، زیبایی و زیبائیها (که کشف میکند، که میآفریند، چقدر در همین دنیا بهشتها و بهشتیها) نهفته است. اما نگاهها ودلها همه دوزخی است، همه برزخی است و نمیبیند و نمیشناسد، کورند، کرند، چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمیشنوند. همه جیغ و داد و غرغر و نقنق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره. وای که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایهدار است، لبریز است. چقدر مایههای خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفته است. زندگی کردن وقتی معنی مییابد که فن استخراج این معادن ناپیدا را بیاموزی و تو میدانی که چقدر این حرف با حرفهای ژید به ناتانائلش شبیه است، با آن متناقض است! تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می کنم، تصادف با یکی دو روح خارق العاده، با یکی دودل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیباست. چرا نمیگویم بیشتر؟ بیشتر نیست! «یکی» بیشترین عدد ممکن است. دو را برای وزن کلام آوردم و نیست گرچه من به اعجاز حادثهیی، این کلام موزون را در واقعیت ناموزون زندگیام به حقیقت داشتم، برخوردم (به هر دو معنی کلمه). کویر را برای لمس کردن روحی که به میراث گرفتهام و به میراثت میدهم بخوان و آن دست خط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم برای تنها و تنها (نصیحت) که در زندگیم مرتکب شدهام حفظ کن. اما تو، سوسن ساده مهربان احساساتی زیبا شناس!منظم و دقیق و تو، سارای رند عمیق. عصیانگر مستقل! برای شما هیچ توصیهای ندارم. در برابر این تندبادی که بر آینده پیش ساخته شما میوَزد، کلمات، که تنها امکاناتی است که اکنون در اختیار دارم، چه کاری میتوانند کرد؟ اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به نیروی اعجازگری است که از اعماق روح شما سَر زند، جوش کند و ارادهای شود مسلح به آگاهیای مسلط بر همه چیز و نقاد هرچه پیش میآورند و دور افکننده هر لقمهای که میسازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی خود طباخ غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوارکنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان پختهاند. دعوای امروز بر سراین است که لقمه کدام طباخی را بخورند. هیچ کس به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه میخورند غذاهایی است که دیگران هضم کردهاند. وچه مهوع. آن هم کیها میسازند؟ رهبران روشنفکران امروز اجتماع ما. آنها که مدل نوین زن بودن شدهاند. «هفده دیایها» آزاد زنان! این تنها صفتی است که آنها موصوفات راسیتن آنند،آزاد از… عفت کلام اجازه نمیدهد. این چادرهای سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید و نه رشد فکری و نه شخصیت یافتن واقعی و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیّت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید و آنگاه نتیجه این شد که همان شاباجی خانم شد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو میزند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب نشینی میکند و پاسور میزند. از خانه به خیابان منتقل شده است.هم اوست که فقط تنبانش را درآورده است و بس. یک ملا باجی، اگر ناگهان تنبانش را در آورد و یا به زور در آوردند چه تغییراتی در نگاه و احساس و تفکر و شخصیتش رخ خواهد داد؟ اما مسأله به همین سادگیها نیست. زن روز آمار داده است که، از ۱۹۵۶ تا ۶۶ (ده سال) مؤسسات آرایش و مصرف لوازم آرایش در تهران پانصد برابر شده است و این تنها منحنی تصاعدی مصرف در دنیا، و در تاریخ اقتصاد است، ونیز تنها علت غائی همه این تجدد بازیها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نیمی از اندام اجتماع که تاکنون فلج بود، زندانی بود و از این حرفها …اما اینها باز یک فضیلت را دارایند، یعنی یک امتیاز بر رقبای املشان. چه گرفتاری عجیبی در قضاوت میان این دو صف متجانس متخاصم پیدا کردهام. هر وقت آن «ملاباجی گشنیزخانم»ها را میبینم میگوییم باز هم آنها و هر وقت آن «جیگی جیگی ننه خانم»ها را میبینم می گویم باز هم اینها. و اما تو همسرم، چه سفارشی میتوانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هیچ کس را در زندگی کردن از دست ندادهای. نه در زندگی، در زندگی کردن به خصوص بدان«گونه» که مرا میشناسی و بدان صفات که مرا میخوانی. نبودن من خلائی در میان داشتنهای تو پدید نمیآورد، و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کردهای، وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی، نشانه روح پُر از صداقت و پاکی و انسانیت توست به هرحال، اگر در شناختن صفات اخلاقی و خصائل شخصیت انسانی من تو اشتباه کرده باشی، در این اصل هر دو هم عقیدهایم که: اگر من هم انسان خوبی بودهام همسر خوبی نبودهام، و من به هر حال، آنقدر خوب هستم که بدیهای خویش را اعتراف کنم، و آنقدر قدرت دارم که ضعفهایم را کتمان نکنم و در شایستگیام همین بس که خداوند با دادن تو، آنچه را به من نداده است، جبران کرده است و این است که اکنون احساس محتضر را ندارم. که با بودن تو میدانم که در حالیکه همچون یک محتضر وصیت میکنم، نبودن من، هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید نمیآورد و تنها احساسی که دارم همان است که در این شعر توللی آمده است که: برو ای مرد برو چون سگ آواره بمیر که وجود تو به جز لعن خداوند نبود سایه شوم تو جز سایه ناکامی و یأس بر سر همسر و گهواره فرزند نبود از طرف مالی تنها یادآوری است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب شماره ۲ بانک تعاونی و توزیع برداشت کردهام و البته دلم از اینکار چرکین بود و قصد داشتم در عید امسال که قرضی می کنم یا چیزی میفروشم، برای پول منزل آن را مجدداً باز گردانم و امیدوارم تو این کار را بکنی. آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از کاهه بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که سبزوار تحصیلاتشان را تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند (که ماهی پنجاه تومان برای هر محصل در ماههای تحصیلی که نه ماه است، یعنی سالی چهارصد و پنجاه تومان برای هر فرد و بنابراین سالی سه محصل میتوانند از این بابت درس بخوانند البته با کمکهای اضافی من و خانواده خودش) کار سوم اینکه، جمعی از شاگردان آشنایم، همه حرفها و درسهای چهار سال دانشکده را جمع و تدوین کنند و منتشر سازند که بهترین حرفهای من در لابهلای همین درسهای شفاهی و گفت و شنودهای متفرقه نهفته است… و نیز کنفرانسهای دانشگاهیم جداگانه و نوشتههای ادبیم در سبک کویر جدا و نوشتههای پراکنده فکری و تحقیقیم جدا، و آنچه در اروپا نوشتهام جمع آوری شود و نگهداری تا بعدها که انشاالله چاپ شود. و شعرهایم همه به دقت جمع آوری شود و سوزانده شود که نماند مگر «قوی سپید» و «غریب راه» و«در کشور» و «شمع زندان» و درسهای اسلام شناسی از «سقیفه به بعد»، با «امت و امامت» در ارشاد و کنفرانسهای مربوط به حضرت علی و علت تشیع ایرانیان و دیالکتیک پیدایش فرق در اسلام و هرچه به این زمینهها میاید ازجمله «بیعت» در کانون مهندسین و «علی حقیقتی بر گونه اساطیر» و… همه دریک جلد به نام جلد دوم اسلام شناسی تحت عنوان «امت و امامت» تدوین شود. اگر مترجمی شایسته پیدا شد متن مصاحبه مرا با گیوز به فارسی ترجمه کند درباره این آثار بخصوص کتاب desalienation des societes musu lmanes مرا وهمچنین مقاله خارجی sociologie d’ initiation مرا که با چهار جامعه شناس تحقیق کردهایم و «اوت زتود» چاپ کرده است. کتاب L’ ange solitaire را دلم نمیخواهد ترجمه کنند. کار گذشتهای و رفتهای است. همه التماسهایت را از قول من نثار… عزیزم کن، که آنچه را از من جمع کرده و دربارهام نوشته، از چاپش منصرف شود که خیلی رنج میبرم. از دوستانم که در سالهای اخیر به علت انزوایی که داشتم، و خود معلول حالت روحی و فشار طاقت شکن فکری و عصبی بود، از من آزرده شدهاند، پوزش میطلبم و امیدوارم بدانند که دوری از آنها نبود، گریز به خودم بود و این دو یکی نیست. کتاب «کویر» را با اتمام آخرین مقاله و افزودن «داستان خلقت» یا «درد بودن» (پس از پاکنویسی) تمام کنید و منتشر سازید. مقدمهاش تنها نوشته عینالقضا است. و در اولین صفحهاش این جمله توماس ولف: «نوشتن برای فراموش کردن است نه به یاد آوردن». در پایان این حرفها برخلاف همیشه احساس لذت و رضایت میکنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچ وقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است. تنها گناهی که مرتکب شدهام، یکبار در زندگیم بود، که به اعوای نصیحتگران بزرگتر و به فن کلاهگذاری سَرِ خدا، در هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار یکجا حقوق مرا دادند، و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد، و چون خرجی نداشتم، گفتند به بیع و شرط بده. من هم از معنی این کثافتکاری بی خبر، خانه کسی را گرو کردم، به پنج هزار تومان و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان میگرفتم و بعد فهمیدم که برخلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است و قطعش کردم واصل پولم را هم به هم زدم، اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطرهاش بوی عفونت را از عمق جانم بلند میکند و کاش قیامت باشد و آتش آن شعلهها بسوزاندش و پاکش کند. و گناه دیگرم که به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ دوستی بود که شاید میتوانستم مانع شوم کاری کنم که رخ ندهد نکردم، گرچه نمیدانستم که به چنین سرنوشتی میکشد و نمیدانم چه باید میکردم؟ در این کار احساس پلیدی نمیکنم، اما ده سال تمام، گداختهام و هر روز هم بدتر میشود و سخت تر. و اگر جرمی بوده است، آتش مکافاتش را دیدهام و شاید بیش از جرم. و جز این اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری گناه نباشد، دیگر گناهی سراغ ندارم و خدا را سپاس میگذارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین «شغل» را در زندگی، مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم میدانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم این هر دو. و عزیزترین و گرانترین ثروتی که میتوان بدست آورد، محبوب بودن و محبتی، زاده ایمان، و من تنها اندوختهام این و نسبت به کارم و شایستگیم ثروتمند، و جز این هیچ ندارم و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آنرا بخورند که، حلالترین لقمه است و حماسهام اینکه، کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان «من» و «مردم» در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمیشناخت و فخرم اینکه، در برابر هر مقتدرتر از خودم، متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تراز خودم، متواضعترین. وآخرین وصیتم به نسل جوانی که وابسته آنم، و از آن میان به خصوص روشنفکران و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمیتوانستهاند به سادگی، مقامات حساس و موفقیتهای سنگین به دست آورند، اما آنچه را در این معامله از دست میدهند، بسیار گرانبهاتر از آن چیزی است که به دست میآورند. و دیگر این سخن یک لاادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده است که «شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یکبار لکهدار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمیتواند». و دیگر اینکه نخستین رسالت ما کشف بزرگترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن «متن مردم» است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گـُنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد بردهایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهایمان و عبث کننده همه تلاشهای ماست. و آخرین سخنم به آنها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی میکوبیدند اینکه: دین چو منی گزاف و آسان نبود روشنتر از ایمان من ایمان نبود در دهر چو من یکی و آن هم مؤمن پس در همه دهر یک بی ایمان نبود ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودیی است که، پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی، به معنای علمی کلمه، و آزادی انسانی، به معنای غیر بوروژازی اصطلاح، در زندگی آدمی آغاز میشود. *************************************************************************************** روحی که پیام دارد نه مرید میطلبد نه عاشق.در رهگذر عمر چشم انتظار ایستاده است ووجودش ندائی است که آشنایی را میخواند وحیاتش نگاهی که در انبوه این صورتکهای مکرر وبی مسئولیت وبی انتظار و بی اضطرابی که بیهوده میگذرندچهره ی مانوس ومحرمخویشاوندی را بیابد که برآن موجی از حیرت افتاده است ودو نگاهش همچو دو کودک گم کرده مادر.در این دنیای بی پناه آواره اند. دیروز همسایه ام از گرسنگی مرد ، در عزایش گوسفندها سربریدند ( شریعتی ) از خداوند چیزی برایت میخواهم که جز خدا در باور هیچکس نگنجد! دکتر شریعتی. در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست.. ( دکتر علی شریعتی ) روزگاریست که شیطان فریاد می زند: آدم پیدا کنید! سجده خواهم کرد. ( شریعتی ) در دردها دوست را خبر نکردن ، خود نوعی عشق ورزیدن است! ( دکتر شریعتی ) گاهی گمان نمیکنی ولی میشود ، گاهی نمی شود که نمی شود! گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست! گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود! گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست! گاهی تمام شهر گدای تو می شود!!! < شریعتی > ساعتها را بگذارید بخوابند! بیهوده زیستن را نیاز به شمردن نیست. ( دکتر علی شریعتی ) مشکلات انسانهای بزرگ را متعالی می سازد و انسانهای کوچک را متلاشی. ( شریعتی ) بغض بزرگترین نوع اعتراض در برابر آدم هاست اگر بشکنه دیگه اعتراض نیست التماسه. زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت. با همه چيز درآميز و با هيچ چيز آميخته مشو که در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. ادامه مطلب [ ] [ ] [ ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||